خرید بک لینک
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...
ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...
حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک اوست!

برچسب: نویسنده: مبین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

یاتو| امروز بهترین توصیف را پیدا کردم! مثل یک زهر یا بیماری که از یک نقطه ی کوچک بدن شروع میشه و آروم آروم گسترش پیدا می کنه...از این سلول به سلول کناری...از این بافت به بافت کناری...از این عضو به عضو کناری...آروم آروم آروم گسترش پیدا می کنه...توی بند بند انگشت هات نفوذ پیدا می کنه...دیگه نمی تونی ب

برچسب: نویسنده: مبین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

یاتو| پنجره را باز کن که آمدم امشبمست ز میخانه های شهر سیاهمپنجره را باز کن مگر تو نگفتی:پنجره گر باز بود چشم براهم؟نعره کشیدم که:آی پنجره وا کنلب ز لبی وا نشد سوال کند: کیست؟پنجره بسته ستآه، پنجره بسته ستهیچ کس در اتاق منتظرم نیست...|نصرت رحمانی| شماره ی خونه اش را می گیرم...زنگ می خوره ولی کسی گو

برچسب: نویسنده: مبین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

یاتو| آدم ها تا کجا می تونند دنبال ما بیاند؟...

برچسب: نویسنده: مبین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

یاتو|

روزهایی که به این فکر می کنم که این چرخه می تونه ادامه داشته باشه دلم می خواد بمیرم...وقتی به این فکر می کنم که یعنی هیچ راهی نیست که جلوش را بگیرم؟...به وقت هایی فکر کمی کنم که چقدر امید داشتم، درست همون لحظه همه چیز تموم شد...چطور میشه پذیرفت و تغییر کرد؟...به این فکر می کنم اگه جلوش را نگیرم آخ آخ...به این اصلا نباید فکر کنم...

برچسب: نویسنده: مبین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 5:33

صفحه بندی